تبليغاتX
donyaye gham

donyaye gham

eshgholane

ديدن تو

برای دیدن تو نقره ی ماهو چیدم

تا اسمون هفتم به خاطرت دویدم

برای دیدن تو اسمون شکافتم

ستاره چشیدم تا طعمشو شناختم

برای دیدنت

تو خارا سجده کردم

به جای چشم ابرا سوختم و گریه کردم

برای دیدن تو پاییز شدم شکستم

برف زمستون شدم رو بامتون نشستم

برای دیدن تو از دریا ها گذشتم

دور ضریح عکست شب تاسپیده گشتم

برای دیدن تو شدم مث پنجره

اشاره ات محال از یاده چشام بره

برای دیدن تو سوار مو جا شدم

برای دیدنت عمری مسافر شدم

برای دیدنت خط کشیدم رو تقدیر

نگات مثل یه صیاد منو کشید به زنجیر

برای دیدن تو سنگا رو شیدا کردم

طلسما رو

شکستم را ها رو پیدا کردم

برای دیدنت تو جنگلا گم شدم

بازیچه ی نگاه ساکت مردم شدم

برای دیدن تو خیلی چیزا شنیدم

خیلی کارا رو کردم اما تو رو ندیدم

برای دیدن تو چه دردایی کشیدم

تبم رسید به خورشید

تموم شدم پریدم

برای دیدن تو از خواب و گل پروندم

چه شبها مثل مجنون تو دشت و صحرا موندم

برای دیدن تو چه قصه ها که داشتم

سرو و رو شونه ی رنج چه روزا که گذاشتم

برای دیدن تو قامت غصه خم شد

انگار که

قطی اومد هر چی به جز تو کم شد

برای دیدن تو نیاز نبود بگردم

تو هر جا با من بودی پس تو رو پیدا کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 22:53  توسط afsane  | 

ياد كودكي

یاد کودکی بخیر

سلام مرا برسان

به خط خطی های کاغذ های مچاله

و بی حوصلگی شکل های عجیب و غریب

مداد رنگی ....جیب سوراخ....و دعواهای پسر همسایه...

از ترس او پشت مادرم قایم می شدم

یاد قایم موشک بازی بخیر

و اضطراب امتحان دیکته

من دلم لک زده برای دوچرخه سواری

                                               دور میدان ته خیابان

و کوچه دیگر آواز نمی خواند

من کیفم را خودم به مدرسه می برم

و نمره هایم را خودم

                             ۲۰

                                     ۲۰ می شمارم

من دیکته هایم را خودم می نویسم

چون  مادرم  همیشه بیمار است

و پدر ته همان خیابان نان می فروشد

من بادباک هایم را به آسمان می فرستم

شاید برایم مداد رنگی های نو بیاورد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 12:13  توسط afsane  | 

نامه چارلی چاپلین به دخترش

    اینجا شب است.... یک شب نوئل.در قلعه ی کوچک من همه ی این سپاهیان بی سلاح خفته اند نه برادر و خواهر تو و حتی مادرت...به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم خودم را به این اطاق کوچک نیمه روشن به این اطاق انتظار پیش از مرگ برسانم.من از تو بسی دورم خیلی دور...اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تورا از خانه ی چشم من دور کنند.

تصویر تو آنجا روی میز هم هست.تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست.اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه ی پر شکوه تأتر شانزه لیزه میرقصی.این را میدانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را میشنوم و در این ظلمات زمستانی برق ستارگان چشمانت را میبینم.شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و شکوه ، نقش آن شاهدخت است که اسیر خان تاتار شده است.شاهزاده خانم باش وبرقص ستاره باش و بدرخش اما اگر قهقه ی تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ترا فرصت هوشیاری داد در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار...

     من پدر تو هستم ژرالدین ! من چارلی چاپلین هستم.وقتی تو بچه بودی شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم قصه ی زیبای خفته در جنگل ، قصه ی اژدهای بیدار در صحرا. خواب که به چشمان پیرم میامد طعنه اش میزدم و میگفتمش برو ، من در رویای دخترم خفته ام رویا میدیدم ژرالدین ، رویا ، رویای فردای تو ، رویای امروز تو ، دختری میدیدم بر روی صحنه ، فرشته ای میدیدم بر روی آسمان که میرقصد و میشنیدم تماشاگران را که میگفتند دختره را!!!!!!...

 میبینی؟ این دختر همان دلقک پیره ، اسمش یادته ؟چارلی ، آری من چارلی هستم ، من دلقک پیری بیش نیستم ، امروز نوبت توست برقص ، من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه ی حریر شاهزادگان میرقصی این رقصها  و بیشتر از آن صدای کف زدن تماشاگران گاه ترا به آسمان ها خواهد برد. برو آنجا هم برو ، اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن ، زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را با شکم گرسنه میرقصند و با پایی که از بینوایی میلرزد.

من یکی از اینان بودم ژرالدین!!! در آن شبها ، در آن شبهای افسانه ای کودکی که با لالایی قصه های من بخواب میرفتی ، من باز بیدار میماندم و در چهره ی تو مینگریسم. ضربان قلبت را میشمردم و از خود میپرسیدم «چارلی ٬ آیا این بچه گربه هرگز تورا خواهد شناخت؟»

 تو مرا نمیشناسی ژرالدین ، در آن شبهای دور بس قصه ها با تو گفتم اما قصه ی خود را هرگز نگفتم .اینهم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز میخواند و میرقصید و صدقه جمع میکرد ، این داستان من است.

 من طعم گرسنگی را چشیده ام . من درد بیخانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزد اما سکه ی صدقه رهگذر خود خواهی آن را میخشکاند احساس کرده ام، با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند نباید حرفی زد ، داستان من به کار تو نمیاید...

  از تو حرف بزنم .بدنبال نام تو نام من است . چاپلین ، با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند خود گریستم.

 ژرالدین! در دنیایی که تو زندگی میکنی تنها رقص و موسیقی نیست . نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تاتر بیرون میایی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن اما حال آن راننده ی تاکسی که تو را به منزل میرساند بپرس ، حال زنش را هم بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس نداشت چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار . به نماینده ی خودم در بانک پاریس دستور داده ام فقط این نوع خرج های تو را بی چون و چرا قبول کند اما برای خرج های دیگرت باید صورت حساب بفرستی. گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد مردم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو:

 «من هم یکی از آنان هستم»

 توهم یکی از آنان هستی دخترم ،نه بیشتر، هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد اغلب دو پای اورا نیز میشکند وقتی بدانجا رسیدی که یک لحظه ، خود را برتر از تماشاگران رقص خود خویش بدانی همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه ی پاریس برسان من آنجا را خوب میشناسم. از قرن ها پیش آنجا گهواره ی کولیان بوده است.در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید زیبا تر و چالاکتر از تو ، مغرور تر از تو. آنجا از نور کور کننده ی نور افکن های تاتر شانزلیزه خبری نیست. نور افکن رقاصگان کولی تنها نور ماه است. 

نگاه کن! ...خوب نگاه کن!!!.... آیا بهتر از تو نمیرقصند؟ اعتراف کن دخترم! همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد و این را بدان که در خانواده ی چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ناسزایی بدهد...

 *من خواهم مرد و تو خواهی زیست...*

 امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی. همراه این نامه یک چک سفید برایت میفرستم.هر مبلغی که میخواهی بنویس و بگیر اما همیشه وقتی دو فرانک خرج میکنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد . جستجو لارم نیست این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت . اگر از پول و سکه با تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه بخاطر بندبازانی که از روی ریسمان بس نازک را میروند نگران بوده ام...

 اما این حقبقت را با تو بگویم دخترم ، مردمان بر روی زمین استوار بیشتر از بندبازان بر روی ریسمان نااستوار سقوط میکنند...

شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ترا فریب دهد، آنشب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی زیبایی شاهزاده ای تورا گول بزند آنروز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط میکنند. دل به زر و زیور نبند زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه «این الماس بر گردن همه میدرخشد» اما اگر روزی دل به آفتاب چهره ی مردی بستی با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد.او عشق را بهتر از من میشناسد و او برای یکدلی شایسته تر از من است. 

 کار تو بس دشوار است ، این را میدانم بروی صحنه جز تکه ای از حریر نازک چیزی بدن تورا نمیپوشاند ، بخاطر هنر میتوان لخت و عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت اما هیچ چیز و هیچ کس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را بخاطر او عریان کند.

 برهنگی بیماری عصر ماست...

و من پیرمردم و شاید حرفهای خنده آورمیزنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست میداری. بد نیست اگر اندیشه ی تو در این باره مال ده سال پیش باشد مال دوران پوشیدگی. نترس این ده سال تورا پیر نخواهد کرد به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختی ها میشود . میدانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند. با من با اندیشه های من جنگ کن دخترم، من از کودکان مطیع خوشم نمیاید با این همه پیش از آنکه اشکهای من نامه را تر کند میخواهم یک امید به خودم بدهم امشب شب نوئل است ، شب معجزات است و امیدوارم معجزه ای رخ دهد تا تو آنچه را من براستی میخواستم بگویم دریافته باشی.

 چارلی دیگر پیر شده است ژرالدین ، دیر یا زود باید بجای آن جامه های رقص روزی هم لباس عزا بپوشی و بر مزار من بیایی ، حاضر به زحمت تو نیستم تنها گاهگاهی چهره ی خود را در آینه ای نگاه کن .

 آنجا نیز مرا خواهی دید ، خون من در رگهای توست و امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من میخشکد ، چارلی پدرت را فراموش نکنی.

     من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم آدمی باشم تو نیز تلاش کن ، رویت را میبوسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 21:27  توسط afsane  | 

بکوش تا زیبایی در نگاه تو باشد نه در آنچه که مینگری،

 آينده متعلق به کساني است که زيبايي روياهاي خويش را باور دارند،

 من به خورشید اعتقاد دارم,

حتی اگر ندرخشد من به عشق اعتقاد دارم,

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 21:7  توسط afsane  | 

تو را روزی در آغوش خواهم گرفت

تو را روزی در آغوش خواهم گرفت و نیای دلم که در طلب تو هستن را به گوش تو نشان میدهم و میگویم که همیشه در کنار من بمان که تو معنای  دل من هستی عزیزم و دوستت دارم
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 20:58  توسط afsane  | 

يادمون باشه که ...

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره... . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره... يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم .... يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره .... يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش مي گیریم
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 21:47  توسط afsane  | 

محبت یا ناز؟

یکی محبت می کنه ٬ یکی ناز می کنه ! اونی که ناز می کنه همیشه محبت می بینه اما اونی که محبت می کنه همیشه تنهای تنهاست
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 21:41  توسط afsane  | 

سکوت

بياييد گاهي سكوت كنيم شايد خدا حرفي براي گفتن داشته باشد
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 21:34  توسط afsane  | 

اشک

 

می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟

چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی

اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای

از دستش بدی.....!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 21:31  توسط afsane  | 

هفت روز هفته من

شنبه: من گذشته رو فراموش می کنم حال رو غنیمت می شمارم و به فردا امیدوارم

 

یکشنبه: انچه سرنوشت من رو تعیین می کنه شرایط زندگیم نیست بلکه تصمیم های  منه

 

دوشنبه: هیچوقت نمی گذارم که شکست من رو تعریف کنه بلکه من شکست خودم رو تعریف می کنم.

 

سه شنبه: من می دونم که در این دنیا باید سر زنده باشم , بعد از مرگ تا ابد فرصت دارم برعکس عمل کنم

 

چهارشنبه: گریه با من به دنیا اومد ولی خنده رو باید یاد بگیرم

 

پنج شنبه: من باور دارم که غیر ممکن ها ممکن خواهند شد

 

جمعه: من هفته ای رو که گذشت مرور می کنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 21:26  توسط afsane  |